واژه عشق

 

بر ديدگان نور حظور واژه عشق را جستجو می کردم

ودر سراشيبی جاده زندگی التهاب آنرا تمنا داشتم

ميان بودن وخواستن يکی را برگزيده بودم

واز ميان پنجره زندگی لبريز از تراوش عشق و

بيمناک از خواهش بی پروای او به انتظار نشسته بودم

از خويش می گريختم و به خويش پناه می بردم

تا شايد رد خونين عشق را از سراچه دل پاک نمايم

پناهنده دريای بيکران تنهاييم بودم و

گريزان از رسوايی بی فرجام خواهش ها

همواره چشم انتظار کورسوی اميد در سنگلاخ جاده زندگی بودم

بی آنکه پر وبال خويش را شمع محفل عشاق گردانم

دل را به اميد تنفس در هوای دلبستگی ها زنده نگاه داشته بودم

بی آنکه در مسلخ عشاق ديده بر انقياد عشق در

مقابل غرور و منيت خويش بسته باشم.

 

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
ehsan

سلام...خوبی...وبلاگ جالبی داری....به من هم سر بزن

ميم

سلام صهبای گرامی ... اول يک تشکر برای بودن‌ات با من ... برای‌ام عجيب است٬ از عشق زياد خوانده‌ايم و شنيده‌ايم و می‌گوييم٬ ولی گويی پايانی ندارد٬ گمان برم که عشق نام اعظم خدا باشد!!!!

mahsa

سلام صهبا جان .... چه شعرهات قشنگه ... همه ی اينا کار خودته؟

samfonieeshgh

صل دلدادگی من و یه وجب اندیشه که رسید آسمون آبی ام تپید تا که خواستم بنویسم یه چیزی یکی گفت که مهلت تو سر رسید سلام دیگه نوشتن از دست قلم گرفته شده من گاهی می رم تو وبلاگم مثل غریبه ها که میرن به مریضایی که نمیشناسنشون سر میزنن . سر می زنم اومدم عطر حضورتو به مشامم خورد اینم جواب حضورت سر سبز باشی و پاینده