واژه عشق

 

بر ديدگان نور حظور واژه عشق را جستجو می کردم

ودر سراشيبی جاده زندگی التهاب آنرا تمنا داشتم

ميان بودن وخواستن يکی را برگزيده بودم

واز ميان پنجره زندگی لبريز از تراوش عشق و

بيمناک از خواهش بی پروای او به انتظار نشسته بودم

از خويش می گريختم و به خويش پناه می بردم

تا شايد رد خونين عشق را از سراچه دل پاک نمايم

پناهنده دريای بيکران تنهاييم بودم و

گريزان از رسوايی بی فرجام خواهش ها

همواره چشم انتظار کورسوی اميد در سنگلاخ جاده زندگی بودم

بی آنکه پر وبال خويش را شمع محفل عشاق گردانم

دل را به اميد تنفس در هوای دلبستگی ها زنده نگاه داشته بودم

بی آنکه در مسلخ عشاق ديده بر انقياد عشق در

مقابل غرور و منيت خويش بسته باشم.

 

 

   + صهبا - ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٩