زمزمه نور

 

بشنو ای دل

صدای لبخند زمان را

صدای بال شب پره عمر را

صدای شکستن شيشه را شيشهء خواهشهای من وتو

بشنو ای دل

کلام عاشقان دل سوخته را

زمزمه نور در دل تاريکی را

ضربان دل بی کسان را در امتداد جويبار عشق به فردا

بشنو ای دل

نغمهء عشق را در محراب چشمان منتظران

که در حريم سايبان دستان او

                                  پيچيده است.

   + صهبا - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٩

خورشيد محبت

 

می شناسمت

نگاهت را

صدايت را

آواز دلت را

می دانم ايمان دارم

آنچه را که بيان می کنی

نهايت کلام دل سوختگان است و

انتهای غم وابستگی ها ودلبستگی هايت

دلت سفته محبت است و

جانت شوريده عشق بی سامان

چشمت در گرو فرداهاست و

روحت در بند شفقت بی پايان

سپيده دمان فردا نويد پيروزی در بر دارد

بکوش و بيدار باش تا عشق را در اولين طليعهء خورشد محبت دريابی .

   + صهبا - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٦

 

عشق و مستی

      

   + صهبا - ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٩

واژه عشق

 

بر ديدگان نور حظور واژه عشق را جستجو می کردم

ودر سراشيبی جاده زندگی التهاب آنرا تمنا داشتم

ميان بودن وخواستن يکی را برگزيده بودم

واز ميان پنجره زندگی لبريز از تراوش عشق و

بيمناک از خواهش بی پروای او به انتظار نشسته بودم

از خويش می گريختم و به خويش پناه می بردم

تا شايد رد خونين عشق را از سراچه دل پاک نمايم

پناهنده دريای بيکران تنهاييم بودم و

گريزان از رسوايی بی فرجام خواهش ها

همواره چشم انتظار کورسوی اميد در سنگلاخ جاده زندگی بودم

بی آنکه پر وبال خويش را شمع محفل عشاق گردانم

دل را به اميد تنفس در هوای دلبستگی ها زنده نگاه داشته بودم

بی آنکه در مسلخ عشاق ديده بر انقياد عشق در

مقابل غرور و منيت خويش بسته باشم.

 

 

   + صهبا - ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٩