اسمان دل من

 

آسمان دلم گرفته است

هوا سنگين از باورهای من وتوست

بگوش ميرسد صدايی از آنطرف ها

انگار با من است

*کجايند آنان که تنهاييم را پر می کردنند*

سايه ابرهای شک و ترديد

آسمان چشمم را تيره گردانيده

دم نفسهای از دست رفته

تنهاييم را دو صد چندان ميکند

آسمان دلم گرفته است

ببار و بشوی غبار غم را از چهره زندگيم. 

   + صهبا - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٩

 

 

ببين و باورکن

 اشک من گواه محبت من است

محبتی به وسعت دريای بيکران ميان من و تو

به بلندای ديوار تمنای سبز بودن با تو

محبت به آنچه رابط دلهای سرگردان است

ببين وباور کن

گذر از پل وابستگی ها نياز من توست

نياز آغاز ارتباط ميان دلهاست

وارتباط ترنم مرغ جان در بيکران اقيانوس تنهايی هاست

باور دارم که در هر سلام مفهوم تلخ يک خداحافظی نهفته است

با اينحال هيچ پايانی براستی پايان نيست

بدان که در قفس تنهايی ما

در امتداد جاده های موازی

و بروی ريشه وابستگی ها

گل محبت جوانه خواهد زد.

   + صهبا - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٠

 

Click to get more mails   @ iran-sare2008

   + صهبا - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٥

 

   + صهبا - ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٥

فردا

 

روی جوشش نور

روی آبی آبی  بلند

در پس عشق در پی خواهش بودن

روی رود در پس زمزمه چشمه عشق

من و تو نغمه جوشش و رويش داريم

روی چشم خورشيد در پس طپش خاطره ها

از ميان لحظه ها در پی ثانيه ها

در دل کوه ميان مهتاب

ميان نور ميان سوزش و خواهش لحظه های تنها

ميان اشک من با لرزش خفيف صدا

از ميان آفتاب

بازهم نوری زمزمه ايی صدا کرد مرا

اسم مرا روح مرا نامی از من

                                    که به فردا دلبسته است.

 

 

   + صهبا - ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٥

 

   + صهبا - ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٤

اشک من

 

اشک من کوس رسوايی است

اشک من حرير غم بر ديوار آشنايی است

اشک من نغمه عشق بر آسمان مرواريدهاست

اشک من حقيقت تنهائیهاست.

   + صهبا - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱۱

صدف خيال

آرام بی صدا از ميان مه آرزو بر سرير دلم پا گذاشته ای

لرزان و عاشقانه قدم گذاشته ای

گرمی سر پنجه محبتت را می توان حس کرد

سودای عشق تو را می توان آرزو کرد

عشق را به معنای محبت گرفته ام

محبتت را از ميان صدف خيال ربوده ام

بذر آن رادر سرزمين رويايی خويش نهاده ام

بگذار بر صحرای فردا با آب ديده آبياری گردد.

   + صهبا - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۸

 

به وادی عاشقی اگر قدم می نهی

بدان که سر براه بی سرانجام می نهی

به روزگار محبت وصفای ميان دلها قسم

که ازاين ره به جايی خواهی رسيد

که افلاک ميان دلها به رقص درآمده

و عطر جانبخش عشق طنين انداز

روزگار وصل و جدايی تو خواهد شد

بگذار عشق ومحبت آسمان دلهای من وتو را روشن گرداند(دوست من).

                                                                   

   + صهبا - ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢